قلمگاه

اینجابرای توست...
شاید همرنگ آسمان نباشد...
شاید "قشنگترین" نباشد...
شاید به زلالی نگاه خیست نباشد...
اما...!
اما هر وقت دل ، تنگ تو می شود...
هروقت هوای قلم ابری می شود...
هروقت جوهر عقل تمام می شود و عشق به استعار هو جناس و مجاز
خط میدهد...
هروقت که واژه ها ، بی تاب ، در انتظار یک صاعقه اند...
عطر بودن هایت بغض اینجا را بارانی می کند...
و شوق می باراند...
چتر خاطره هایمان را باز کن رفیق!
بیا تا بر آمدن رنگین کمان یک رنگی هایمان ؛
زیر لطافت همین باران ،
دوستی را مرور کنیم...
اینجا هم هوا ابری است...
حتی بهار هم
بی تو ...
روی آمدن ندارد...!
این برف هایی که وقت و بی وقت میبارند ،
بهانه اند ،
تا این فصل نو ،
سرخی شرم بی تو آمدنش را از طبیعت پنهان کند...!
و ما...
کمتر از طبیعتیم؛
که ابلهانه ؛
بهارِ بی تو را ،
باور کرده ایم...!
بیش از این شرمنده مان نکن...
نوبهار من بیا...!
میخواهی تمام حرف های نگفته ام را بشنوی...:
"آآآآه ه ه ه ه..."
همین است قصه ی زندگی من...!
مجبورم هرروز خود را برایت اثبات کنم!
امّا فرمول های تو گاه چنان درهم می پیچند ؛
که معلوماتم توان حل مسأله را ندارد...!
اجازه میدهی کتاب قلبم را بگشایم و از رو بنویسم...؟!؟!
اندکی آسان تر امتحان بگیر عزیز...
من از احتمال مردود شدن میترسم...!!!
ملالی نیست...!
حتی دوری تو...!
رویا ؛ تحیّر چشم های دختر بچه ای ست که حسرت برق کفشهای نوی
عید را پشت ویترین مغازه ها چال میکند.
و گرسنگی ، طعم حافظه ی سفید سفره هایی است که هر شب ،
بچه ها دور آن ، با دست های محبت بابا سیر میشوند.
و فقر ؛ شماره ی شکوفه های شکفته در چشم های مردی است که
جیب های خالی اش با هوای فروردین قرابتی گنگ و غریب دارد.
چه کسی میداند ؛شب ها ،وقتی او سر بر زمین میگذارد همه ی خیال
ها آرزوها...همه و همه در سقف اتاق نقش میبندند و همانوقت که
شمارش آنها تازه چشم هایش را گرم کرده است ،آسمان شروع میکند
به چکیدن روی صورن آفتاب سوخته اش...اما کاسه ی صبر او عمیق تر
از آن است که بغضش لبریز شود.
و زمستان هم بد موقع از راه میرسد وقتی پیرهن تابستانی او هنوز به
سن وصله خوردن نرسیده است.
و بهار بدتر که از چشم های کم حرف بچه ها میتواند هیاهوی مبهم
شوق عید را بشنود.
چه کسی میداند که هیچ شبی کفاف خستگی کفش هایش را هم
نمیدهد.
چه کسی میداند اگر او نباشد شاید آفتاب هم خواب بماند.
و وقتی لبخند سپیدِ زن ،شرم را از گونه هایش پاک میکند ،خاطرش
انگار آسوده میشود از همه ی تشویش های نچشیده ی این زمین تلخ و شاید
عشق هم همین باشد...
و بیم فردا، رنگ التیام بر سرفه هایش را از جمعه ها هم میگیرد.
و وقتی پشت غول قیمت ها ،یواشکی، جیب هایش را به کمترین ضریب
دیروز و امروز جمع و تقسیم میکند باز هم کم می آورد.
و همین وقت هاست که باز هم خیال هایش تیر میکشند و نگاهش
میشود فریاد غم هایی که در غوغای این شهر شلوغ محکوم اند به
سکوت،پشت میله ها و حد و خطوط تبعیض...بگذار حرف های نا گفته
ات همچنان سر به مهر در صندوق سینه ات خاک بخورد....چه کسی
می داند؟!!
وقتی که نیستی
خواب میبینم
خواب بودن هایت را
خواب سیب های سرخ را
خواب بازگشتنت را...
وقتی که می آِیی
غرق میشویم در صداهای خنده هایمان
وچشم هایمان میشود بال!
بالی برای پرواز تا
هفتمین آسمان کلاس مدرسه مان!
و وقتی که میروی
خیال میکنم
حتی همین چند دقیقه ی بودنت هم
خواب بوده
خیال بوده...
وقتی که میروی
چشم هایم میشکنند...
و از همان ارتفاع
سقوط میکنم
تا عمیق ترین نقطه ی تنهایی ام
و من باز هم تنهایم...!
برگرد رفیق!
من هنوز هم ردیف آخر
کنار پنجره
رو به آسمان نشسته ام...
بودید و نبودیم
بودید و بودند
بودید و رفتند
رفتند و ماندید...
ماندید...!
هستیم و نیستند
نه!
هستند و نیستیم...
بودند و ندانستید...
هستند و نمیدانیم...
نیستیم و نمیفهمیم...!
مرا هزار بار میرانده و زندانده ای...!!!
تنها قیامت را به چشم ندیده ام!
هر بار که گفته ای خواهی رفت ؛ من تصویر روزهای نبودنت را
روی پرده ی خیس چشم هایم به تماشا نشسته ام...
جاده ی منتهی به دلم دو طرفه است...
و هیچ چیز سدّ راهت نیست...
نه ریزشی...نه بهمنی...حتی ریزعلی هم در مرخصی است...!!!
راه و چاه را هم که خودت خوب بلدی...
برو...
گم شدنم مهم نیست...عادت دارم...
فقط میترسم زیر دست و پا له شود ؛ کودک کم سن و سال درونم...!
و در آخر پرسید:
-عمرت را در چه راهی صرف کرده ای؟جوانی ات را؟
جوابی نداشت!
همچنان سرش به زیر بود!
و سکوت صادقانه اش گویا تر از هر جوابی ناله ی پشیمانی سر داده بود.
دلش میخواست همان لحظه صحرا دهان باز کند و او را ببلعد...دلش میخواست همان
جا تبدیل شود به نیستی...حذف شود از عالم وجود...نیست شود این بودن ننگین
بارش...
یک بار دیگر پروند ه ی سنگینش را در ذهن مرور کرد...
هنوز سوسوی نوری قلبش را به آرامش وادار کرده بود!
دلش خوش بود هر چه هست بین خودش و خدایش هست...
-ببَریدش...!
قدم برداشت!
چشم هایش خیس شد!
سرش را بالا گرفت!
زل زده بود به چشم های خداوند...به چشم های او...
ناگهان...!
-درنگ ؛ این چشم ها برای "حسین" (ع) گریه کرده اند...!
باران میبارد...
هوا شسته شده است...
پنجره ها هم!
اما دلم...دلم در التهاب دوری ات به سرفه افتاده است...سرفه های سنگین گناه...!
هوای دلم عطشان قطره ای از اقیانوس عبور توست...آسمان من...!
میخواهم چند جرعه ای هم نام تو را نفس بکشم!
اکسیژن تمیز بودنت جاری شود در رگهای خالی از جریان...
ببار بر من!
ببار که اینجا آدم ها آلوده اند...آلوده اند به سیب ها...آلوده اند به سراب ها...
ببار که اینجا "حوا" وارونه است...
وهنوز هم جاذبه ی چشم های تو بهانه ی خوبیست برای غلتیدن اشکهایم،
و اشک هایم جویبار خوبتری پای نهال های تنهایی!
بلوغ، وچیدن میوه های تلخ بیحوصلگی،و گاز زدن
آن زیر سایه ی ابرهای کبودی که بغضی نشکسته را صاعقه میزنند.
وهنوز هم در سیاهی های
تا سپیده بیدار ،فریادم رنگ سکوتهای تو را دارد.
و هنوز هم دستان خالی ام پی چیزیست...ولی غیر آتش دست های تو،کدام هیزم
میتواند یخ دستهای یخ زده ام
،زیر کولاک این همه هیچ را آب کند!
و هنوز هم کفشهایم با سنگفرش خیابان های بی پایان تنهایی در کشاکش است،بی
آنکه قدمی همگامم باشد.
و هنوز هم شیطنت های دفن شده در چشمهایم در جستجوی لبخند های بی آلایش
توست.
وهنوز هم گوشهایم که به صداقت طنین صدای تو ایمان دارند را آلوده ی
هیاهوی جیغ های رنگارنگ نکرده ام.
وهنوز هم من مانده ام و من...با دلی که چند سال پیش سر یک دوراهی جا گذاشته ام
تا شماره کند قدم هایی را که هر چه دورتر میشوند،پیشتر می آیند...
و هنوز هم قلم و
کاغذم تنها تو رابهانه میکند...
و هنوز هم تنها برای
تو مینویسم...
و هنوز هم...
| Template By : Pichak |

